تبلیغات
سکوتی آرام کننده
یکشنبه 11 تیر 1391

سلام

   نوشته شده توسط: آرمین    

سلام به دوستای عزیزم! خوشحالم از اینکه به وبلاگم سر زدید و خوشحال تر میشم اگه نظر بدین و مشکلات وبلاگمو بگین. البته باید از دوست عزیزم مهسا که تو ساخت این وبلاگ کمکم کرد تشکر کنم که اگه نبود منم دنبال وبلاگ نویسی نمیرفتم!!  مرسی مهسا جان!!
   



یکشنبه 25 آبان 1393

معمای مرگ....!!!

   نوشته شده توسط: آرمین    

مرتضی پاشایی هنرمند خوب کشورمان متولد سال 1363 بود که 3سال و 3 ماه و 3 روز و 3 ساعت در این دنیای خاکی زیست و در ساعت 3 بامداد روز 23 آبان ماه در هفته سوم آبان سال 1393 و در ماه محرم، ماه سومین امام شیعیان چشمانش را بر روی دنیا بست...



برچسب ها: مرتضی پاشایی ، آرمین 2afm ، armin 2afm ، فوت مرتضی پاشایی ، مرگ ، معمای مرگ مرتضی پاشایی ،

دوشنبه 10 شهریور 1393

دیالوگ های ماندگار

   نوشته شده توسط: آرمین    

































برچسب ها: دیالوگ ماندگار ، بهترین دیالوگ های ماندگار ، دیالوگ های ماندگار سینما ،

دوشنبه 16 دی 1392

لذت

   نوشته شده توسط: آرمین    

فقط میتونم بگم لذتی که تو معافی سربازی هست تو هیچی نیست!! 

من دقیقا الان تو همین حالتم...



برچسب ها: خوشحالی ،

یکشنبه 5 خرداد 1392

حسرت...

   نوشته شده توسط: آرمین    

یه پرستار استرالیایی بزرگترین حسرت های آدم های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدم ها مشترک بوده منتشر کرده:

اولین حسرت: کاش جرات اش رو داشتم اون جوری زندگی می کردم که میخواستم، نه اون جوری که دیگران میخواستن....

حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمیکردم....

حسرت سوم: کاش شجاعت اش رو داشتم که احساساتم رو به صدای بلند بگم....

حسرت چهارم: کاش رابطه هام رو با دوستام حفظ می کردم....

حسرت پنجم: کاش شادتر می بودم....


برچسب ها: حسرت ،

پنجشنبه 3 اسفند 1391

Iran & Japan

   نوشته شده توسط: آرمین    

شعار بزرگ ژاپنی ها:
If one can do it, U too can do it
If none can do it, U must do it

اگر یک نفر میتواند کاری انجام دهد، تو هم میتوانی آن را انجام دهی..
اگر هیچ کس نمیتواند کاری را انجام دهد، تو باید آن را انجام دهی..!




نسخه ایرانی این شعار:
If one can do it, Let him do it
If none can do it, why waste our time on it

اگر کسی میتواند کاری را انجام دهد، اجازه بده آن را انجام دهد..!!
اگر کسی نمیتواند کاری را انجام دهد، چرا ما وقتمان را برای آن تلف کنیم!!؟


برچسب ها: iran ، japan ، ایران ، ژاپن ،

پنجشنبه 3 اسفند 1391

به قول...

   نوشته شده توسط: آرمین    

به قول داییم
اگه خر اعتماد به نفس بعضی ها رو داشت الان سلطان جنگل بود...

به قول لامارتین شاعر فرانسوی
تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم. محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا...

به قول مارتین لوتر کینگ
گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند، سخت است، 
اما دادن آزادی  به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است..!

به قول مایکل اسکوفیلد
همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی..

به قول زنده یاد حسین پناهی
تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت
زووووووووو....
تمرین روزهای نفس گیر زندگی بود...

به قول چارلی چاپلین
آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید
پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم میتوانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم..!

به قول چارلی چاپلین
شاید بتوان کسی را که خواب است بیدار کنی اما کسی که خود را به خواب زده هرگز..!

به قول حسین پناهی
قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز ...

به قول ارنستو چه گوارا
دستم بوی گل میداد، مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...
اما هیچکس فکر نکرد... یک گل کاشته باشم..!

به قول حسین پناهی
این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمرم را حرام دیدارش کردم..؟

به قول والت ویتمن
زندگی به من آموخت؛ بودن با کسانی که دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است..

به قول ژان پل سارتر
از همه اندوهگین تر شخصی است که از همه بیشتر میخندد..!

به قول برتراند راسل
مشکل دنیا این است که احمق ها کاملا به خود یقین دارند،
در حالیکه دانایان سرشار از شک و تردیدند...


برچسب ها: به قول... ، جملات زیبا ، جملات بزرگان ، جمله های حسین پناهی ، جمله های چارلی چاپلین ،

چهارشنبه 2 اسفند 1391

دلقک

   نوشته شده توسط: آرمین    

حکایت آن مرد را شنیده ای که

نزد طبیب رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت.

طبیب به او گفت:

به میدان شهر برو،

آنجا دلقکی هست،

آنقدر تو را میخنداند تا غمت از یادت برود.

مرد با چشمی اشکبار،

لبخند تلخی زد و گفت:

من همان دلقکم...


برچسب ها: دلقک ،

شنبه 7 بهمن 1391

وعده پوچ

   نوشته شده توسط: آرمین    

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس
گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا
را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل
قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که
در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم
سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ...

گاهی با یک قطره، لیوانی لبریز می شود
گاهی با یک کلام قلبی آسوده و آرام می گردد
گاهی با یک کلمه، یك انسان نابود می شود
گاهی با یک بی مهری دلی می شکند و....
مراقب بعضی یک ها باشیم که در عین ناچیزی، همه چیزند...


برچسب ها: وعده پوچ ،

شنبه 7 بهمن 1391

وصیت نامه فوق العاده زیبای حسین پناهی

   نوشته شده توسط: آرمین    

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند!

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد!

در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم...

حسین پناهی


برچسب ها: حسین پناهی ، وصیت نامه حسین پناهی ،

یکشنبه 12 آذر 1391

دهه شصتی ها

   نوشته شده توسط: آرمین    

شما یادتون نمیاد، تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز.

شما یادتون نمیاد، سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ آ آ آ آ آآآآآ

شما یادتون نمیاد، ولی نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ تر میشد.

شما یادتون نمیاد، تو فیلم سازدهنی مرده با دوچرخه توکوچه ها دور میزدو میخوند:دِریااااااا موجه کا کا.. دِریا موجه.

شما یادتون نمیاد موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میذاشتیم رو میز که تقلب نکنیم.

شما یادتون نمیاد؛ جمعه شبا سریال جنگجویان کوهستان رو، فرداش همه تو مدرسه جوگیر بودیم.

شما یادتون نمیاد، پیک نوروزی که شب عید میدادن دستمون حالمونو تا روز آخر عید میگرفتن !

شما یادتون نمیاد، زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون .

شما یادتون نمیاد، یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد شده بود هرکی از اونا داشت خیلی با کلاس بود.

شما یادتون نمیاد، دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟

شما یادتون نمیاد، که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو !

شما یادتون نمیاد، پاک کن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد !

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن !

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه !

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم !

شما یادتون نمیاد، چرخ فلکی که چرخو فلکش رو میاورد ۴ تا جا بیشتر نداشت و با دست میچرخوندش.

شما یادتون نمیاد، که چه حالی ازت گرفته می شد وقتی تعطیلات عید داشت تموم می شد و یادت می آمد پیک نوروزیت را با اون همه تکالیفی که معلمت بهت داده رو هنوز انجام ندادی واقعا که هنوزم وقتی یادم می یاد گریم می گیره.

شما یادتون نمیاد، بازی اسم فامیل. میوه:ریواس. غذا:ریواس پلو…..!

شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!!

شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم …

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم :دی

شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک) رو با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده اش

شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم، همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم…

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام …

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

شما یادتون نمیاد اون موقع ها وقتی مدادمونو که میتراشیدیم همش مواظب بودیم که این آشغال تراشش نشکنه همینجوری هی پیچ بخوره

شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه “برگه امتحان” گنده نوشته بودن

شما یادتون نمیاد اون روز هایی که هوا برفی و بارونی بود ناظم مدرسه میگف امروز صف نیست مستقیم برید سر کلاس

شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه !

شما یادتون نمیاد ابتدایی كه بودیم, وایمیسادیم تو صف...بعد ناظممون میومد میگفت یه جوری بگید مرگ بر امریكا؛تا صداتون برسه امریكا.....!!! ما هم ابلـــــــــــــــــــــــــــه ، فكر می كردیم امریكا كوچه بغلیه ، ازتهِ جیــــــــــــــگر داد میزدیم..


چه شیطونی هایی می کردیم یادش به خیر یاد کودکی…….و همه بچه های اون موقع…. یاد اون روزا بخیر


برچسب ها: دهه شصتی ها ، دهه 60 تی ها ،

جمعه 24 شهریور 1391

طنز : فقط یه ایرانی میتونه !!!

   نوشته شده توسط: آرمین    

فقط یه ایرانی میتونه 2 سال بره سربازی 30 سال تعریف کنه!

******

فقط یه ایرانی میتونه وقتی میره مهمونی فوری از صاحبخانه بپرسه اینجا متری چند ؟؟؟

******

فقط یه ایرانی میتونه کمتر ازیک سال بعد از مهاجرتش به یه کشور دیگه، زبان یاد بگیره، وارد دانشگاه بشه، تازه شاگرد اول کلاس هم بشه!

******

فقط یه ایرانی میتونه ماشین خودشو با ریموت قفل کنه, ولی بعدش 4 تا دستگیره رو امتحان کنه که ببیــنـه قفل شده یا نه!

******

فقط یه ایرانی میتونه بعد از شنیدن صدای پیغامگیرِ تلفن بگه اِاا رفت رو پیغامگیرشون و سریعاً تلفن رو قطع کنه !!!

******

فقط یه ایرانی میتونه وقتی میره عید دیدنی بعد از خوردن دو کاسه آجیل و شیرینی و انواع تنقلات پرکالری و در ادامه خوردن شام با مخلفات موقعی که به خوردن نوشابه یا دوغ میرسه جهت حفظ سلامتی دوغ رو انتخاب میکنه!

******

یكى از سرگرمى هاى خاص مردم ایران اینه كه :وقتى از مطب دكتر میان بیرون،حساب كنن ببین این دكتره روزى چقد درآمد داره!

******

فقط یه ایرانی میتونه واسه یه خونه اجاره ای 40 متری یه تلویزیون ال ای دی 60 اینچی با سینما خانگی 8000 وات بیسیم بذاره!!!

******

فقط یه ایرانی میتونه اول پاییز واسه بچش 500 هزار تومن ایکس باکس بخره بعد تا تابستون نزاره بچه حتی یه بارم نیگاش کنه!

******

فقط یه ایرانی میتونه برای ماشین پنج میلیونی که اقساطی خریده ، چهار میلیون لوازم اضافی وصل کنه ولی پول رفتن به دندانپزشک برای معالجه دندان خرابش را نداره!

******

فقط یه ایرانی میتونه با ماشین خودش بره به محلی که آزمون رانندگی می گیرن که توی امتحان شرکت کنه!

******

فقط یه ایرانی میتونه آخر شب بره مسواک بزنه،بعدش بره سر یخچال هرچی دید بخوره بعد بره بگیره بخوابه!!!

******

فقط یه ایرانی میتونه کف خونش رو پارکت و سرامیک کنه بعد طوری اونا رو با فرش بپوشونه که عمرا هیچی دیده نشه ! تو پذیرایی دو سه دست مبل استیل و راحتی بذاره ولی باز یه گوشه چند تا پشتی هم بچپونه !

******

فقط در ایرانـــه که بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق بیوفته!

******

فقط یه ایرانی تا تفویم سال جدید میرسه به دستش اول میگرده تعطیلی هاشو پیدا میکنه!

******

فقط یه ایرانی میتونه اسپاگتی رو شونصد دقیقه توی آب جوش بجوشونه بعد هم مثل برنج دم کنه تا ته دیگی به قطر 5سانتی متر پیدا کنه، در صورتی که روی بسته بندی اون نوشته 7 دقیقه بجوشونید و با سس میل بفرمائید!

******

فقط یه ایرانی فکر میکنه اگه لوله بخاری رو با آلومینیم بپوشونه خونش چقدر شیک میشه !!!!

******

فقط یک ایرانی میتونه با بوق ماشین هم سلام کنه، هم خداحافظی، هم فحش بده و هم تشکر کنه...

******

فقط یه ایرانی میتونه بعد از مسافرت چند روزه برای استراحت... بعد از بازگشت هم چند روز بخوابه واسه اون چند روز استراحت !!!

******

فقط یه ایرانی میتونه وقتی سوار پله برقی میشه بازم از پله ها بالا بره!!!

******

فقط تو ایرانه که کارت شارژی رو که مغازه دار 4700 میخره ، ما 5500 میخریم ولی 4900 شارژ میکنه و بهش میگن 5000 تومنی


پنجشنبه 9 شهریور 1391

آرامش سنگ یاآرامش برگ؟

   نوشته شده توسط: آرمین    

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. 
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!" 
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"

استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"
استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم ...


یکشنبه 8 مرداد 1391

نامه تهدید آمیز

   نوشته شده توسط: آرمین    

امروز داشتم تو نت میگشتم شانسی یه چیز جالب پیدا کردم حیف بود اگه نمیذاشتم! بیچاره مادره باید نقش مایکروفرو بازی کنه!!

نامه تهدید آمیز


یکشنبه 8 مرداد 1391

شعر چتی

   نوشته شده توسط: آرمین    

شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم از برایش 

به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد و بیداد

بگفت هاله ز موهای كمندش / كمان ِابرو و قد بلندش

بگفت چشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو البته زیباست

ندیده عاشق زارش شدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من

ز بس هرشب به او چت می نمودم / به او من كم كم عادت می نمودم

در او دیدم تمام آرزوهام / كه باشد همسر و امید فردام

برای دیدنش بی تاب بودم / زفكرش بی خور و بی خواب بودم

به خود گفتم كه وقت آن رسیده / كه بینم چهره ی آن نور دیده

به او گفتم كه قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدن توست

ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنم سخت

خلاصه راضی اش كردم به اجبار / گرفتم روز بعدش وقت دیدار

رسید از راه، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندكی زود

چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / توگویی اژدهایی بر من آویخت

به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بود آنجا

ندیدم من اثر از قد رعنا / كمان ِابرو و چشم فریبا

مسن تر بود او از مادر من / بشد صد خاك عالم بر سر من

ز ترس و وحشتم از هوش رفتم / از آن ماتم كده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم، دیدم كه او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست

به خود لعنت فرستادم كه دیگر / نیابم با چت از بهر خود همسر

بگفتم سرگذشتم را به «جاوید» / به شعر آورد او هم آنچه بشنید

كه تا گیرند از آن درس عبرت / سرانجامی ندارد قصّه ی چت



برچسب ها: چت ،

شنبه 17 تیر 1391

غمی غمناک...

   نوشته شده توسط: آرمین    

شب سردی است، و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.

میکنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.
دیگرام را هم غم هست به دل
غم من، لیک، غمی غمناک است.
سهراب سپهری
سهراب سپهری


برچسب ها: سهراب سپهری ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2